یاد یک روز

خفته بودیم و شعاع آفتاب
 بر سراپامان بنرمی میخزید
 روی کشی های ایوان دست نور
 سایه هامان را شتابان میکشید
 موج رنگین افق پایان نداشت
 آسمان از عطر روز آکنده
 بود
 گرد ما گویی حریر ابرها
 پرده ای نیلوفری افکنده بود
 دوستت دارم خموش خسته جان
 باز هم لغزید بر لبهای من
 لیک گویی در سکوت نیمروز
 گم شد از بیحاصلی آوای من
 ناله کردم : آفتاب ...ای آفتاب
 بر گل خشکیده ای دیگر متاب
 تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
 در
 کویر زندگانی چون سراب
 در خطوط چهره اش نا گه خزید
 سایه های حسرت پنهان او
 چنگ زد خورشید بر گیسوی من
 آسمان لغزید در چشمان او
 آه ... کاش آن لحظه پایانی نداشت
 در غم هم محو و رسوا میشدیم
 کاش با خورشید می آمیختیم
 کاش همرنگ افقها می شدیم

/ 0 نظر / 34 بازدید